محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
752
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و اندر آن سال به حىّ بنى [ سعد اندر گياه نبود و ] تنگى بود و مردمان به سختى اندر بودند و زنانشان آن سال به مكّه بيشتر آمدند . و اندر ميان ايشان زنى بود حليمه نام ، بنت ابى ذؤيب ، اين ابو ذؤيب را نام عبد [ الله بن الحارث ] بود ، و حليمه را شويى بود ، نام وى الحارث بن [ عبد العزّى ] بن [ رفاعة ] هم از بنى سعد ، و پسرى آمده بود او را هم از اين حليمه ، نام وى عبد الله بن الحرث ، و زن و شوى هر دو درويش بودند . چون مردمان به مكّه همى آمدند به دايگى ، اين حليمه شوى را گفت : مرا نيز ببر تا كودكى بستانم تا مگر حال ما بهتر شود . و اين شوى حليمه را اشترى بود ماده و از وى شير دوختى ، و آن اشتر ضعيف شده بود از آنكه خشكسال بود . و ماده خرى بود نيز او را ضعيف شده ، و لختى گوسپند بودشان ، و پسرى بودشان كه آن گوسپندان را بداشتى ، و دو دختر بود مر اين حليمه را يكى ايسيه نام و ديگر حارثه ، اين همه را بدان پسر بزرگ سپرد و خود ، زن و شوى ، اين پسر را كه عبد الله نام بود برداشت و سوى مكّه شدند . حليمه بر آن ماده خر بر نشست و پسر را پيش گرفت ، و شويش بدان اشتر ماده بر نشست و برفتند با زنان ديگر و هيچ چيز نداشتند . هر شبى اين حليمه آن اشترك را بدوختى و از وى لختى نه بسيار شير آمدى كه وى ضعيف بود و هر دو زن و شوى از آن لختى بخوردندى . و اندر پستان آن زن شير نبود ، و چون همى آمدند به راه اندر خر و اشتر همواره باز پس بودندى از كاروان . پس چون به مكّه اندر آمدند ، هر زنى كودكى بر گرفت به دايگى ، و بر هر كه پيغامبر را عرضه كردندى نستدندى و گفتندى اين يتيم است ، و دايگان را نفع از پدر بود . و عبد المطَّلب ايشان را همى نواخت و وعده هاى نيكو همى كرد و استوار نداشتند . پس پيغمبر را بر اين حليمه عرض كردند ، هم نپذيرفت و گفت : مرا خود درويشى خويش بس ، نيز كودكى يتيم را نخواهم . تا آن زنان بنى سعد كودكان بر گرفتند . پس حليمه گفت [ من شرم دارم با اين زنان به راه اندر آمدن كه هر كسى كودكى يافت و ] من هيچكس ندارم . بروم و هم آن يتيم عبد المطَّلب برگيرم تا بارى بى كودك نباشم . پس حليمه و شوى پيش عبد المطَّلب آمدند و محمّد را بستدند و بازگشتند . و حليمه بر آن خر نشست و محمّد را پيش گرفت و پسر خويش را به شوى داد تا پيش